گفتم به دام اسیرم گفتا دانه بامن
گفتم که اشیان کو؟ گفت اشیانه با من
گفتم که بی بهارم شوق ترانه ام نیست
گفتا بیا به گلشن شور ترانه با من
گفتم بهانه ی نیست تا پر زنم به سویت
گفتا تو بال بگشا راه بهانه با من
گفتم در فصل پیری در من گلی نروید
گفتا من جوانم فکر جوانه با من
گفتم که خان و مانم در کار عاشقی رفت
گفتا به کار خود باش تدبیر خانه با من
گفتم به جرم شادی جور زمانه مرا کشت
گفتا تو شادمان باش جور زمانه با من
گفتم در عشق بازی در کس نشان ندیدم
زد بوسه بر لبانم گفتا نشانه با من
گفتم دلم چو مرغیست کز اشیانه دورست
دستی به زلف خود زد گفت اشیانه با من
گفتم ز مهربانان روزی گریزم اخر
گفتا که مهربان باش اشک شبانه با من
مهدی سهیلی